+ بعضی همراه مریضا هم هستن که عملاً دنبال کشتن مریضشون هستن. از پنهان کردنش هم هیچ ابایی ندارن. یک مریضی داشتیم که تو سن هستاد سالگی بدنبال یک سکته مغزی که براش پیش اومده بود دچار بی حرکتی و بعد از اون دچار آمبولی ریه شده بود. اونوخ آمبولی ریه ش از نوع بسیار شدید بود. در حدی که ما مونده بودیم این چطوری زنده مونده چون با اون شدت و حدت آدم جوون از پا درمیاد چه برسه به پیرمرد هشتاد ساله. خلاصه با درمانهایی که انجام شد مریضه سیرش رو به بهبودی قابل ملاحظه بود. تا اینکه در این بین بدنبال یکسری مشکلات دیگه که توضیحش از حوصله شما خارجه، دچار عفونت ریه شد. اونم درمان شد و مریضه باز رو به بهبودی بود و ما هرروز از همراهاش میخواستیم موقع غذا دادن به مریضشون یکسری کارایی رو انجام بدن و یکسری تمرینایی رو بکنن که عفونت ریه ش زودتر خوب بشه. اما انگار نه انگار. این دوتا اصلاً دست به پیرمرده نمیزدن. خلاصه مریضی که رو به بهبودی بود رو اینقدر بهش بی توجهی کردن که تا اینکه حالش اینقدر بد شد که کارش به لوله گذاری رسید و باید به دستگاه تنفس مصنوعی وصلش میکردیم. حالا مگه اینا رضایت میدادن ؟! میگفتن ما از راه دور اومدیم و همه منتظر برگشتنمون هستن ! اگه به دستگاه وصل بشه اینجا گرفتار میشیم و حالا حالاها میمونیم. سه روز تمام مریضه جلوی چشمشون داشت زجر میکشید و اینا علی رغم اینکه بالغ بر شش هفت نفر باهاشون صحبت کرده بودن که رضایتشون رو جلب کنن، اجازه لوله گذاری نمیدادن. حتی خودم یکبار شنیدم که یکی از همراهاش با تلفن صحبت میکرد، میگفت دکترا گفتن (!!!) دیگه امیدی به مریضتون نیست و امروز فرداست که بمیره !!! شما آماده مراسم باشین !!!!!! خلاصه پیرمرد بدبخت که میتونست خیلی راحت خوب بشه رو دستی دستی کشتن :/ آخرشم خیلی سریع کارای ترخیص رو انجام دادن و برگشتن شهرشون. دریغ از یک قطره اشک، دریغ از یک خم به ابرو :||||
+ اصلاً نمیفهمم کی روز شب میشه، همینجوری روزها یکی بعد از دیگری دارن به سرعت برق و باد سپری میشن و همینکه میتونم در این بین فرصت نفس کشیدن داشته باشم جای شکر داره :/ ولی خب تقریباً شش ماه گذشت و هی به خودم یاد آوری میکنم که نهایتاً تا سال دو قراره پوستت کنده بشه و دووم بیار ! اما با همه ی این احوالات، خدا رو بابت رشته ای که دارم توش تحصیل میکنم شکر میکنم، هرچقدر بیشتر میگذره، بیشتر میفهمم در جای درستی قرار گرفتم ! بخصوص وقتی رزیدنت های رشته های دیگه رو تو اورژانس میبینم و از نزدیک کشیک هاشون رو میبینم، میفهمم از من بدبخت تر هم تو دنیا هست و از اینکه خودم تو کشیکا کمتر بدبختم، خوشحال میشم یکم :دی
+ یکی از عللی که من این رشته رو انتخاب کردم، این بود که میخواستم دیگه هرجور شده از شر بچه ها و زنای باردار خلاص بشم و هیچ وقت از این دو دسته، مریض نبینم. اونوخ الان متوجه شدم که اگرچه از شر بچه ها راحت شدم، اما زنهای باردار همچنان ول کن ما نیستن ! و اوج فاجعه اونجاست که نه تنها زنهای باردار رو باز هم باید ببینم، بلکه بدترین و بدحالترین و پرخطر ترین زنای باردار رو باید ببینیم :|||||||||| ( این پاراگراف خودش یک محرکی میشه که دوستان کنجکاو باز حدس بزنن رشته من چی میتونه باشه :دی )
+ یک مشکلی داشتم که برای حلش، به خیلیییییییییییییییییییی ها خیلییییییییییییییییییی ها رو انداختم و هیچ کس حاضر نشد کمکم کنه. که خب البته حق هم داشتن. در این بین یکی از دوستان قدیمی وبلاگیم (:ایکس) به کمکم شتافت (!) و مرام و محبت رو در حقم تمام کرد و این همه راه از تهران طی کرد و اومد شهری که من هستم و مشکلم رو که برام به یک دغدغه اساسی تبدیل شده بود، حل کرد. مرسی خیلیییییییییییی :
+ یکبار با دوستام دور هم نشسته بودیم و نمیدونم بحث سر چی بود که من گفتم: ”من که عرضه انصراف دادن ندارم، کاش یجوری بشه که خودشون منو اخراج کنن از دانشگاه که راحت بشم !” به همین سوی چراغ قسم به دقیقه نکشید موبایلم زنگ خورد ! از آموزش گروهمون بود و بهم گفتن خانم خرابات نشین، به فلان علت برای شما از طرف دانشگاه نامه عدم اجازه ورود به بخش اومده و نباید برید بخش دیگه ! زنگ بزنید به دانشگاه ... !!! بعد من زنگ زدم دانشگاه و با مسول مربوطه صحبت کردم و اونم نه گذاشت و نه برداشت، گفت از نظر ما شما الان اخراجی :))))) البته مشکل یه پروسه اداری بود که حل شد و ما همچنان تو این خراب شده موندیم :/
یا مثلا من خیلی سال پیش یبار مسافرت اومده بودم همین شهری که الان هستم و اینقدر از سرسبزی و خلوت بودن و آرامشش خوشم اومده بود که همیشه میگفتم اگه قرار باشه یروزی جایی غیر از تهران زندگی کنم میرم اونجا ! و الان اونجام :|||